مرگ راز آلود منادی
مرگ راز آلود منادی
اصل خبر همین بود- به همین سادگی. فقط یک جمله:
منادی، ژورنالیست افغان، کشته شد!
اما، واقعن این خبر، همین قدر ساده و کوتاه است؟ هرگز!
من در پس این مرگ، دستانی را می بینم که منادی را کشتند! او کشته نشد!
به هر حال، پس از شنیدن این خبر، کمی وسواسی شدم و ذهنم با پرسش های گونه گون دست به گریبان بود- بار بار از خود پرسیده بودم که:
· سلطان محمد منادی کی بود؟
· چی می کرد؟
· با کی ها کار می کرد؟
· کشته شد و یا کشتندش؟
· چرا؟
پرسش به این پاسخ ها، از شنیدن خبر تا حال، مرا بخود مشغول داشته است. یک نکته در مغزم خله زد: او با انگلیس ها کار می کرد.
حال بر این شده ام که آنچه را از تاریخ خاک بر باد شده ام آموخته ام، به تحلیل بگیرم و به این پرسش های آزار دهنده- تا حد ممکن- پاسخ داده باشم.
آقای منادی دانشجوی کارشناسی ارشد در آلمان بود و برای سپری نمودن تعطیلات به افغانستان آمده بود و در ضمن درسفر اخیربا استیفن فارل، که یک ژورنالیست انگلیسی است و به حیث خبرنگار در نیورک تایمز کار می کند، بخاطر تهیه گذارش، به قندوز می روند که اسیر طالبان می شوند. محل بود و باش آنها در دوران اسارت، در جاهای جداگانه بوده است و بعد از مداخله نیروهای کمکی، طالبان از محل فرار می کنند و این دو اسیر- خارجی و داخلی- نیز از محل اسارت بیرون می شوند. استیفن توسط هلیکوپتر نجات داده می شود؛ ولی جنازه منادی بر زمین میماند. انجنیر محمد عمر، والی قندوز، گفته است که او از دخالت نیروهای خارجی خبر نداشته و برای رهایی این دو خبر نگار، با بزرگان محل در تماس بوده است که وی به رهایی آنها امید وار بوده است.
این، عمده ترین نکات گذارش است؛ اما، در پس منظر این رخداد، چه خوابیده است؟
تا حال، از سه پرسش نخست گفتیم و اینک پاسخ دو پرسش اخیر را، با در نظر داشت بعضی نکات بالایی و تکیه بر تاریخ کشور مختصر به بررسی می گیرم:
در برگ های تاریخ، سه ضرب انگشت قوی نیاکان ما- به صفت شکست دهندگان امپراطوری جهان خواه انگلیس- درج است و بزر گان ما می گویند که آنها، هیچ وقت این شکست را از یاد نمی برند. من هم همین گونه باور دارم وحتا گفته می شود که تعدادی از عساکر انگلیسی در افغانستان، از نوادگان همان هایی اند که در جنگ سه گانه افغان- انگلیس شکست خوردند ویا جان باختند.
حال به این پندار نزدیک خواهیم شد که اورا کشتند و به دو دلیل بسنده می کنم:
1. انگلیس ها حس انتقام در دراز مدت را دارند و از رود آرام، ماهی می گیرند. در ضمن، افغانستان را به حیث یک کشور استراتیژیک در منطقه می شناسند و توقع دارند که از بودن شان در آن، در رقابت با بعضی کشور ها، سود ببرند و بهمین دلیل بود که سه بار شکست های بزرگ را به جان خریدند؛ بنأً، بهای آن را از ما می گیرند که در واقع، ما قربانی غیرت و شهامت اجداد خود هستیم. به نظر من، هر گاهی که انگلیس ها فرصت یابند، ما را از پشت خنجر خواهند زد.
2. من فکر میکنم که انگلیس ها با طالبان در رابطه اند و مدام با آنها کمک کرده و می کنند؛ زیرا سیاست "تفرقه بیانداز و حکومت کن" دارند. اگر نه، چرا استیفن و منادی در جاهای جداگانه نگهداری شوند؟ آیا بدور از امکان است که این درامه اسارت، در سناریوی تهیه خبر، در قالب کمک، مذاکره و مشاوره، نقش بازی نشده باشد؟ آیا در پشت پرده، ارتباط و یک نوع مذاکره با طالبان نبوده باشد؟ من، همین احتمال را می دهم که آقای استیفن، در قالب خبرنگار در ساحه رفته و در یک اسارت ساختگی، با طالبان مذاکره کرده باشد؛ از اینکه آقای منادی هم همراهش بود ه و ممکن از جریانات بو برده باشد، بخاطر ترس از افشا شدن، خود شان- عمال نجات و یا طالبان با مشوره و یا دستور آنها- او را کشته باشد.اگر نه، چرا جدا ازهم نگهداری می شدند؟ چگونه باید پذیرفت که دو شخص که همراه هم اند، یکی در هلیکوپتر بالا شود و دیگری نه- حتا جنازه اش را هم رها کردند؛ چون به مقصد رسیدند.
هرچه باشد، این نوع مرگ ها، زنگ خطری اند برای ژورنالیستان ما که گوش مان را می خلاند.
نکته اخیر اینکه؛ آنچه گذشت، نظرات شخصی من بودند و حال نمیدانم که اربابان امور در زمینه چه نظر دارند.
( می گفتند: مرگ می خواهی، برو قندوز؛ باور نمی کردم. حالا باور کردم)
زمان، چک چک لحظه هاست