از کابل تا تهران- 02
جمعه 5 جنوری
از کابل تا تهران (از 5 تا 17 جنوری 2013)
حوالی 4:30 صبح بیدار شدم و بعد از چای صبح، ساعت 5:10 از خانه حرکت کردم. در راه با داکتر شاهحسین حسینی همراه شدیم و در موتر او تا میدان هوایی کابل آمدیم و ساعت 6 صبح وارد میدان شدیم. دیگر همراهان ما نیز رسیده بودند و یا در حال رسیدن بودند. از هفتخوان تلاشی وسایل سفر گذشتیم. در یکی از این هفتخوانها، مجبور بودیم که بوت، بالاپوش و کمربند را بیرون بیاوریم تا از محل تلاشی بی سروصدا بگذریم. خیال کردم که این دیگر چه رسمی است!؟ به هر حال وارد هواپیما شدیم. دم دروازه هواپیما، دختران جوان و زیبا روی، به پذیرایی مهمانان ایستاده بودند و به همه با لبخند Welcome می گفتند. هر کس در جایگاه مشخص شدهشان نشستند. بعد از تکمیل شدن مسافرین، که بعضی های شان خارجی هم بودند، طیاره حامل ما، غُمغُم کرد و جُمجُم کرده راه افتاد. کمی روی خط حرکت کرد و کمی هم به چپ و راست پیش رفت و بعد ایستاد شد. نمیدانم بعد از چی کارهای که انجام دادند، در 8:20 روی خط پرواز قرار گرفت و با سرعتی که بتواند جریان هوای بالای بال هواپیما را بیشتر از زیر بال بسازد، حرکت کرد و با ایجاد تفاوت فشار (بر اساس قانون برنولی)، هواپیما تکانی خورد که من هم احساس کردم، ارتفاع گرفت. برایم که برای نخستین بار بود، خیلی جالب بود. چقدر زود ارتفاع گرفت و از روی کابل گذشت، به همین سادگی. یادم نرود که نمیدانم از روی کدام کوه بود می گذشت، کمی بیشتر ارتفاع گرفت و بعد یکباره کاهش ارتفاع داد که قریب دلم را از دل خانه ام کنده بود؛ دل من هم سقوط کرد. به یاد آوردم که سقط کردن از یک ارتفاع چقدر سخت است و در دلم به چتر بازان آفرین گفتم با آن نترسی شان و سختتر این است که تصویر و صحنهء مرگ را هم در پس از سقوط در ذهن داشته باشی. ناراحت نشوید فقط یک خیال بود و بس. به هر حال، هوا پیما ارتفاع گرفت و شاید هم از افغانستان خارج شد. من در وسط بودم؛ سمت چپم یک افریقای بود که تمام راه، یا می خورد و یا هم خواب بود و سمت راستم کسی بود که فکر کردم یک هزاره است و به همین خاطر، زمانی که بروی کوه پایهها بودیم، به هزارگی پرسیدم "امیالی کجایی مو؟" (حالا ما کجا هستیم؟) که رویش را برگرداند و با تکان سر گفت: What? تعجب کردم. با انگلیسی همرایش صحبت کردم. او "راوُل" بود از فلپین. این فلپینی ها عجب شبیه ما اند(شبیه قوم هزاره در افغانستان). در راه گهگاهی با هم صحبت می کردیم. من علاقمند بودم که بدانم چرا راول به افغانستان آمده و چی کاره است. او در یک کمپنی قراردادی با پولیس افغانستان بخاطر ترمیم موترهای "رنجر" پولیس کار می کرد و یک میکانیک بود و حالا هم می رفت رخصتی برای دیدن خانواده اش. در راه برایش گفتم که تو مثل ما هزاره ها قیافه داری و من در آغاز فکرکردم که از قوم ما هستی و با هم خندیدیم. در راه از روی شانه های راول از موقعیت هواپیما بر فراز ابر ها عکس می گرفتم و هر باری که کمره عکاسی ام را می کشیدم، او سرش را خم می کرد تا من عکس خوبتر بگیرم وبعد عکس را برایش نشان می دادم.
به هر حال، پس از بیشتر از سه ساعت پرواز برفراز کوه ها، به شهر برج ها نزدیک شدیم؛ شهری که با داشتن برج عرب و خلیفه و بسیاری جاهای دیدنی دیگر، از جمله رستورانت های رویایی و خیال انگیز، شهرت دارد رسیدیم. دوبی، از هفت امارت متحده عربی، پس از ابوظبی، دومین می باشد؛ ولی از نظر صنعت، تجارت و ترانسپورت، نخستین است- گرچه در آغاز، اقتصاد دوبی بر اساس تولید نفت آن بنا شده است که 6% تولید نا خالص آنرا تشکیل می دهد؛ ولی حالا، بیشترین عاید این خاک، از راه توریستی، تجارت، صنعت و ترانزیت حاصل می شود. (معلومات بیشتر اینجا) باید 8 ساعت را انتظار می کشیدم تا راه تهران را پیش بگیریم. از ترمینال یک به ترمینال سه رفتیم و هر کدام به طرفی. داکتر شاهحسین حیسنی عضو دیپارتمنت TB+HIV پروگرام ملی کنترول توبرکلوز، داکتر شکران احمد فقیری مسؤل توبرکلوز هلمند و من با هم بودیم. اینطرف و آنطرف در داخل ترمینال کمی گشتیم و بعد در جایی نشستیم.
دوبی، با اینکه شهر بزرگی نیست، ولی مرکز تجارتی و ترانزیتی خیلی بزرگی است و نقاط مختلف دنیا را به هم وصل می کند. در دوبی، هرکس با هر رنگ و رو دیده می شود و هیچ کس هم با کس کاری ندارند. دخترانی که برای جلب مشتری در پیش مغازه ها تبلیغات می کنند و برای عابرین در مورد نوعیت و کیفیت جنس معلوامت می دهند، چقدر آرام، باحوصله و دقت تذکر می دهند و تلاش میکنند که مشتری در مغازه را باز نماید. دختری بود که در مورد کمپیوتر لبتاپ برای ما معلومات میداد. از تمامی کم و کیف ان معلومات داد و تأکید داشت که این بهترین است- با اینکه ما فقط در کنار آن ایستاد شدیم و با هم می گفتیم که چقدر مقبول است این کمپیوتر که دختر رسید و شروع کرد به توضیح دادن. ما قصد خرید نداشتیم و در آخر هم با پیشانی باز Good bye کرد. فکر کردم که اگر ما باشیم، بیننده بیچاره را چی دشنام های خواهیم داد که پدر لعنت، فقط که من نوکرت باشم که اینقدر توضیح دادم و آخر هم نخریدی. اگر بر زبان نگوییم، در دل خواهیم گفت و اگر در دل هم نگوییم، در ذهن ما خواهد گذشت که اِی بی پدر وقت مرا ضایع کرد. واقعن، وقتی تفاوت ها را حس می کنیم که تفاوت ها را ببینیم.
پس از 8 ساعت انتظار، دوبی را به قصد تهران ترک کردیم. هواپیمای حامل ما متفاوتتر بود؛ خیلی زیبا و با امکانات بیشتر. بعد از دو ونیم ساعت پرواز بر فراز آبهای خلیج فارس، و خاک ایران، وارد میدان هوای بین المللی تهران شدیم و مسؤلین جایکا، دانشگاه شهید بهشتی و شفاخانه مسیح دانشوری به استقبال ما آمده بودند. بعد از سلام و احوالپرسی و معرفی سرپایی، راهی هوتل اقامت ما شدیم. و حوالی 11:30 شب در هوتل اِرم رسیدیم و با پذیرایی خوب مواجه شدیم و رهنما، ما را به اطاق های ما رهنمایی کرد.
زمان، چک چک لحظه هاست