از پند های بابا به حامد(طنز)
از پند های بابا به حامد
ده یک مجلس بودیم که مره پند ميداد. شاه ولی هم بود. مَچُم دیگه کس بود یا نبود. بنظرم دیگه کس نبود. مره زیاد نصيحت کد. که، ایطو کو اوطوکو. خوده مثال می داد. می گفت: " اینه مره سی کو، چی کارا که نکدُم تا پسانا کس سرم خوب نفامید." خلاصه زیاد گپا گفت؛ ولی، مه امیقه ده یادم مانده که میگفت:


" اِی مردم، کُل شان غریب اند. زیادی شان نان خوردنه ندارن. از وخت امیطـُو بودن. بعضی های شان که یک کمی پول دارن، نمیفامُم چُطـُو پیدا کدن. شاید ده امی جنگا پیدا کده باشن و یا از خارج آورده باشن. زیادی مردم، گپای سیاسی ره ده رقمِش خوب نمیفامن، به امی خاطر، خوب کورد کی و ساده ساده گپ بزن.، که تو میزنی."
" از مه پند بگی، بچیم! مره خوخبرداری، که هنوز بچه بودم که اونمو خالق جوانمرگ، پدر مه کـُشت و مره ام کاکاهایم شان پادشاه ساختن. مه از پادشاهی و حکومت داری، هیچ چیزه نمی فامیدوم. هرچه می کد، خدا بیامرز، هاشم خان، کاکایم میکد. مه ده عیش و نوش خود غرق بودم. ..... هِی چی مزه ی می داد. . هه هه هه. آلی دیگه از دَم ماندِم، حامد بچیم. خو، اِی گپایشه گـُمِش کو. گپ اِی بود که .... مه ام حافظِم خوب کار نمی کـُنه، میگفتـُم که .. آ، گفتـُم که مره، کاکایم پاده شاه ساخت. ولی کـُل کارای درباره، خودش پیش می بُرد. مه نمیفامیدُم. ده یگان جلسه هم که می رفتـُم، کاکایم مره یاد میداد که چی بگویـُم. مه هم کم کم یاد گرفتـُم. پسانا خوب فامیدُم که چی کـُنـُم. اگه ده یک جای، یا یک ولایت و یا یک ولسوالی سفر میکدُم، مردم امُو منطقه، افتخار میکدن که اعلاحضرت آمده. مه ده داخل کشور، ده بین مردم، بسیار کم سفر میکدُم. هرچه میتانستـُم، ده خارج میرفتـُم. از دربارهم یک چیزی ساخته بودُم.... که چی بگویُم. چهل سال پادشاهی کدُم- چهل سال. ده امیقه وخت، فقط زندگی کدُم. مکتب، شفاخانه، پوهنتون و باز چیزای دیگه ره کم کم ساختم، که بازمردم چیزی نگوین؛ ولی، تا تانستـُم، امنیت و آرامی برِی مردم آوردُم. مردم هم خوش و راضی بودن. مه هم ده یگان جلسه که با مردم داشتـُم.، میگفتـُم که مه بخاطر آرامی شما، چهل هزار دزده اداره میکنـُم. امنیت شما، مهم تر از هر چیز است. اگه آرام باشین، باز هر کار میشه. مردم هم میگفتن که بلی صایب، اگه جناب شما، خدای نخواسته نباشین، خدا بدانه که اِی دزدا چی کارایی خواد کدن. خبر نداشتن که مه کدی دزدا چی دارُم. "
" خلاصه، ده چهل سال حکومت خود، مردُمه زیاد فریب دادُم. چهل سال زیاد وقت اس. اگه کسی کار کـُنه. هر کار میشه. مگم مه نکدُم. اولا نمی فامیدُم. بچه بودم. راس گفته، که عقل بچه، کـَچه اس. پسانا که فامیدُم، دیگه یک کمِی دیر شده بود. بازام کوشش کدُم که یگان کارایی بکنـُم. آزادی دادم. مردمه ماندُم که هر چه میگن بگوین. مردم ، فعالیت های سیاسی گوناگون داشتن. با کشورهای خارجی، کم کم ارتباط گرفتن که امی سالا ره، بنام " دهه دموکراسی" یاد میکـُنن. ده امو سالای آخر بود که احساس کدُم که اِی دموکراسی و آزادی، کم کم بیخ کار خودمه خراب میکـُنه. ولی اُو وخت، مردم کمی هوشیار شده بودن. بازی نمی خوردن. "
" مه اِی گپاره به هیچ کس نگفتیم، اینه شاه ولی جان شاهد اس. به تو از اِی خاطر گفتـُم که تو مره " بابای ملت" ساختی. اگه نی، خودم چی، که شاید جنازه مره ام مردم ده ای خاک نمی ماندن. فامیدی؟! بازی شان دادُم. از مه ام زیاد گناه نبود. خو شد دیگه. "
" آلی ام، اگه می خوایی که ده ای انتخابات برنده شوی، باز مردم بریت رأی بتن، او دورگه و ای پُچولای دیگه، تخته از پیشت نگیرن؛ تامیتانی وعده بده و لاف بزن. ولی فکرت باشه؛ از او که گردن بند و کمربندش از بیرق کشوراس، بترس که ده دل مردم جای داره. امُطـُو که مُفت به شهرت رسید.، چوکی ره از پیشت مُفت نگیره. خلاصه زیاد وعده بده و ده هر سخنرانی ات از امنیت، تحصیل و آزادی، زیاد گپ بزن. مگم کم کم خدمت هم ...."
همينجه بود که از خَو بیدار شدُم. فامیده نشد که میگفت " خدمت، بکو یا نکو!" ولی از رقم گپایش مالوم میشد که میگفت: " خدمت بکو". مه بسیار دیق شده بودُم که چَره مُرده ره ده خَود دیدُم. میگن خوب نیس که آدم مُرده ره ده خَو ببینه و همرایش گپ بزنه. شگون بد داره، باز هم خوب اس. که مه هیچ گپ نزدُم. تنا او گپ میزد.
بلی، اینی طور بود ژورنالیستای محترم. اگه سوال مَوال ندارین، از خدمت تان رخصت میشم که یک جلسه بسیار مهم همرای سفیر کبیر ایالات متحده امریکا دارُم.
خانه تان آباد!
افغانستان آباد و سر بلند باشه!
ما وشما افغانستانه آباد و آرام می سازیم.
بامان خدا.
***
من، به ژورنالیستی که در کنارم بود ، گفتم: کنفرانس مطبوعاتی بود یا تعبیر خواب؟
زمان، چک چک لحظه هاست