شامگاه خاکستری (داستان کوتاه)
شامگاه خاکستری
بعد از ظهربود و نزدیک شام. آفتاب فرش طلایی اش را کم کم از روی کوه ها برمی چید و باد نسبتاً خنک آخرین روزهای فصل خزان، شاخه های کم برگ درختان را به آهستگی تکان میداد. برگ های زرد- این سیلی خوردگان باد و سرما- یک یک مایوسانه بر زمین می نشستند.
شریف، در اتاقش به پشت، دراز کشیده و دستانش را از زیر سر گره زده بود؛ ولی، مرغ خیالش در دور دست ها در پرواز بود؛ به برادرش فکر می کرد- به محمود. به جشن فراغتش از فاکولته ادبیات، که پنج سال قبل چه شادمانه برپا کرده بودند. به مراسم پر طمطراق و پر هیاهوی روز عروسی اش، که حدوداً یک ماه بعد از فراغتش از فاکولته بود. به یاد می آورد که همه گی خنده بر لب داشتند و طبل خوشحالی می نواختند. به دورانی فکر میکرد که زندگی شان، چه نرم و بی اصطکاک پیش می رفت و دمی هم، به غمناک ترین لحظه یک سال و نیم قبل به فکر فرو می رفت که برادرش محمود در یک صبحگاه بهاری، در حالی که به سوی کار روزانه (روزمزدی) اش می رفت تا چرخی زندگی شان نرم تر بچرخد، بر اثر اصابت بمبی درکوچه شان- در چند قدمی حویلی- همه گی اقوام را، مادر، خواهر، برادر و بخصوص زنش را، چگونه تنها ماند و به تن شان رخت ماتم پوشانید.
شریف، درمیان امواج دریایی فکرش دست و پا می زد که ناگهان صدای دروازه حویلی او را به خود آورد. آهی سرد و عمیقی کشیده از جایش بلند شد، تا رفته، در را باز کند. ولی چپلک هایش در دهلیز نبود. فهمید که برادرزادۀ کوچکش، که تازه این طرف و آن طرف شوخی می کرد و شیرین زبانی، برده؛ زیرا او همیشه چپلک های شریف را می پوشید و به کلانی چپلک ها و خوردی پاهایش می خندید.
او را ژاله نام نهاده بودند. روزی که او تولد شده بود، آسمان آبی وزيبای شهر از دودی باروت قيرگون بود و چهره اش از حرکت سرب وآهن، که بدون هدف مشخص به هر طرف می شتافتند، خراش برداشته بود. شريف سر از دروازه دهليز بیرون کرده او را به نام صدا زد:
- ژاله، ... ژاله، ... کجاستی؟ چپلکای مره بيار که کار داروم.
- خو، اینه آمدوم.
ژاله از آشپزخانه، از نزد مادرش، خارج شد و در حالی که دست راست کوچکش را در ميان گپ هایش در هوا تکان می داد، به سوی شریف آمده و خنده کنان گفت:
- چی میکنی؟ هه هه هه، بری مه چپس کده. یخ میشه.
- برو چپلکای خوده بپوش. از مه ره بيار که کسی دروازه را میزنه. بروم وازش کنوم.
ژاله به دهليزاتاق ديگر رفت. درين هنگام صدای تق تق دروازه دوباره بلند شد و شريف جواب داد:
- آمدوم . آمدوم.
ژاله برگشت. دستانش را که داخل چپلک ها بود، به سوی شريف دراز کرد و با همان خنده کودکانه اش گفت:
- اينه. هه هه هه. بگی دیگه کار نداری؟
- نی.
شریف، چپلک هایش را پوشید و از آشپز خانه، چراغ تیلی را گرفته به سوی دروازه روان شد. از پشت در پرسید:
- کيستی؟
- مه هستم. یک ... گدا ... یگر. بری امشو هیچی نداريم. اگه یک کمی ... کمک کنین.
کلمه گدایگر را با لکنت ادا کرد و غیر عادی مینمود که گويا از گفتنش میشرمد. شریف کلید را از میخ بغل دیوار گرفته، در جا کلیدی قفل انداخت و به چپ چرخاند. درباز شد. شریف، همان طوری که دست چپش به دروازه تکيه داشت، درجایش میخکوب گردید. چهرهي گدایگر در نور چراغ، به خوبی دیده میشد. مویش ماش و برنج شده بود. پيشانی و پوست صورتش چین خوردگی هایی داشت. چشمان گود رفته، گونه های برآمده و چانه باريک شده، او را پیرتر نشان میداد. کورتی سیاه رنگ، کهنه و رو رفته ی به تن داشت، که یخنش کمی شاریده بود. در پایش کفش چرمی بسیار معمولی و ساده بود که بدون جوراب پوشیده بود. وی به نظرش آشنا آمد. فکر کرد او را می شناسد. ولی باورش نمی شد که او باشد؛ زيرا او کجا و درکوفتن کجا! تیزتر نگاهش کرد. با اینکه از دیرزمان تا حالا او را هیچ ندیده بود و پیری زودرس و نابهنگام به سراغش آمده بود، او را شناخت. دقیقاً شناخت که خودش است.
آری او بود. خودش بود. او که سال های سال مثل شمع می سوخت و اطرافش را نورانی می کرد و روشن. او که کلمه ای تا از روی لبانش بیرون می پرید، تشنه گان چندی می بلعیدند که شریف نیز، مدتی از آن جمله بود. شریف با یک نا باوری و حیرت، که مغزش را شدیداً آزار می داد، بدون گفتن يک کلمه، برگشت. برگشت تا هر آنچه در خانه موجود و آماده باشد، برای شخص دم در بياورد. همان طوری که می رفت، قطرات اشک بر گونه هایش با آهستگی می لغزید و با خود می گفت:
"هِی دنیا چيقه کج می گردی! او ره سی کو و گدایی کدنه سی کو! عجب روزگاری و عجب زنده گیی. میگن فراز و نشیب داره. مگم چه فراز و نشیبی که فقط نشیبی هایش نصيب او شده. هِی زنده گی، بیزار از تو. کاشکی هیچ نبودی."
شریف فکر می کرد که او، شاید نشناخته باشد؛ زیرا در ایام تحصیل و فاکولته، جوانی بود شیک پوش و بی ریش؛ ولی حالا یک قبضه ریش دارد و کلانتر از سالش می نماید. اما؛ نه، او استاد بود. شریف رفت و گدای دم در، وی را با نگاهش تا دروازه آشپزخانه بدرقه نمود. دست راستش را به پیشانی کشید که گویا در آن هوای سرد هم، عرق کرده باشد. شریف که به آشپزخانه داخل شد، گدای دم در، با يک آه سرد، رویش را برگرداند و با دستانش از لبهی کورتی گرفته، سرش را پایین انداخت و با يک چابکی که به سن و سالش می خورد، در سکوت مطلق کوچه و در جلو انظار و دیده گان دیوار های فروریخته و ساکت، قدم برداشت و به تندی از آنجا دور شد.
رفت؛ تا در تاریکی کوچه های خموش پنهان شود و دیگر با شریف روبه رو نگردد.
بامیان، سرطان 1377
زمان، چک چک لحظه هاست