یک خاطره و بعد ... ! 

دیروز، شاید ساعت هفت شب بود، زمانی که از کارشخصی ام برمیگشتم، در پل سوخته جمعی را دیدم که با اشتیاق سر خم کرده اند تا بخت برگشتگان ساکن زیر پل را خوب دیده بتوانند. با هم چیزی می گفتند و می خندیدند؛ گویا سرکس و یا فلم کمیدی را به تماشا نشسته اند. من هم دو- سه بار آنجا توقف کرده ام- گرچه شاید یک و یا دو دقیقه بوده باشد؛ چون بوی خیلی بد و زننده ی آنجا بیشتر از آن نمی گذارد-  و آنها را نگاه کرده ام؛ ولی نخندیده ام. هرباری که آنها را دیده ام، تا چند ساعت دیگر، حالم بد بوده و تعفن زننده ی آنجا را در بینی ام حس کرده ام و بد تر از همه، تصویر آدم های بی کس و ناکس دیار روی بستر رودخانه کابل، در ذهنم بوده و آزارم داده است؛ آزار از این خاطر نه که چرا آنها را با همان وضع دیده ام، که این را خودم خواسته بودم؛ بلکه آزار از این خاطر که ما آدم ها، گاهی و یا بعضی های ما، آدم نمی شویم و در قطار نا کسان می ایستیم و یا ما را از رده ی آدم ها خارج می سازند- تحمیلی. من، در مورد باشندگان زیر پل، داستانهای شنیده ام که یا من از اینگونه محیط ها دورم و برای من-  حتا شنیدنش- سنگین تمام می شود و یا براستی فاجعه است که من، به فاجعه بودنش بیشترباور دارم با این که در محیط دود و نیشه نبوده ام.

گفته می شود که فردا عید است و مردم روز خوشی خواهند داشت، همدیگر را درآغوش می گیرند و دست بوسی و روبوسی خواهند داشت. زایرین حج، ملبس با لباس سفید، دور خانه خدا می چرخند، گویا رقص سماع مولوی را انجام می دهند. اینجا و جاهای دیگر، خانواده حجاج منتظر اند تا حاجی بر گردد و همه اقوام به دیدن و یا هم به قولی به زیارتش بروند و آب زمزم بنوشند. خیلی ها شاید به این غبطه بخورند که چرا خود شان و یا پدر شان هم به حج نرفته و یا رفته نمی توانند و خیلی های دیگر هم شاید برای چندمین بار باشد که حاجی شده اند؛ ولی باز هم می روند و می روند. مگر اینها اینقدر گناه دارند که با یکی دو بار زیارت خانه خدا هنوز آلوده میمانند و یا شاید دوباره آلوده می شوند؛ چون فراموش می کنند که در هنگام دور زدن چی تعهداتی کرده اند و شیطان را، که نماد شیطان نفسانی است، با سنگ زده اند و لعن فرستاده اند؛ ولی یا دوباره زیر یوغش رفته اند. خوب نمی دانم و نمی دانم که چرا!

چی فکر می کنید؟

ما و شما که شاید عیدی داشته باشیم و به دیدن بزرگان و خویشاوندان برویم و با خانواده ما خوش باشیم. اما:

- در دیار دود و نیشه ی زیر پل، چی عیدی خواهد بود؟ برای هم، چی عیدانه خواهند داد؟ آیا با خانواده شان هم دید و بازدید خواهند داشت؟ چگونه به آنها نگاه خواهند کرد؟ (البته اگر خانه رفته بتوانند!)

     - آن پسری که یک صندوق زیر بغل دارد تا بوت آقا جلا دار باشد، روز عیدش چگونه خواهد گذشت؟

      - آن دختری که نمیداند زنگ مکتب چی است و با فروش پلاستیک با مادرش همکاری می کند، عیدانه اش چی خواهد بود؟

      - آن زنی که برای لقمه نانی، ده ها و شاید هم صدها، حرف نا گفتنی را  می شنود و تحمل می کند، با فرزندانش چگونه عید خواهد کرد؟

      - و ... .

نمیدانم؛ ولی به شما خواننده این صفحه، می خواهم عید را از صمیم قلب تبریک بگویم.

دوستان عید تان مبارک!

تا سلام دیگر، به سلامت باشید.