در حضور باد
باز می پیچد صدایی در حضور بادها
از تبارِ آشنایی در حضور بادها
با صدایی سرخ می خواند سرودِ سرد شب
از دلِ پر ما جرایی در حضور بادها
با خضوع سبز جنگل، در نسیمِ یک نگاه
می پرد مرغِ نوایی در حضور بادها
ساحلِ ما دور و کشتی مان اسیر تند باد
لنگری کو؟ نا خدایی؟ در حضور بادها
کهکشان تا کهکشان رنج ست و غمهای جنون
بال می بازد همایی در حضور بادها
کابل- عقرب82
حج کعبه، یا دل؟
ای قوم به حج رفتـــه کجایید کجایید - معــشوق همین جـــــــاست بیاییــد بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار - در بادیه سرگــــــشته شما در چه هوایید
گر صورت بیصورت معـشوق ببینید - هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خــــانه برفـتیـد - یک بار از این خـــــــــــانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید - از خواجه آن خــــــــــــــانه نشانی بنمایید
یک دستـــه گـل کُـو اگـر آن باغ بدیدید - یک گوهر جــــــــــان کـُو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد - افسوس که بر گـــــــنج شما پرده شمایید
این شعر را بار اول، در سبز چوب جاغوری- دیار پدری ام- بودم که از زبان خانم شکیلا، همراه با موسیقی آرام شنیدم و خیلی خوشم آمد- بخصوص زمانی که کمی معنای آن را درک کردم و دیدم که بلی، مولوی بزرگ راست و درست گفته که معشوق، همسایه دیوار به دیوار است، اگر ما بینیم- با دیده بصیرت.
امروزه، وقتی می بینم، حج، در کنار خانه ما، در همسایه گی ما، در کوچه ما، در شهر ما- در هر جای شهر و قدم به قدم، فریاد دارد و غوغا سر می دهد که آی مردم:
برای خدا (همان خدایی که ما بخاطر زیارتش فرسخ ها راه می رویم و چه پول های را که بخاطر رسیدن به خانه اش مصرف می کنیم) خیر کنید. بچه ام مریض است. دوا ندارد. میمیرد. بنام خدا (همان خدایی که شب و روز- آگاهانه ویا از روی عادت- به سجده اش می افتیم) کمک کنید که پدرم کشته شده، نان نداریم. بخاطر خدا (همان خدایی که مالک تمام مال و منال خود می پنداریم و هستی را از او می دانیم) یک روپیه بده. طفلم گرسنه است. و ده ها نمونه دیگر.آیا، این ها، حج نیستند؟! مگر خدا- همان خدا یی که ما در هر کوی و برزن، واله و سر گردان بدنبالش هستیم- در هر جای حضور ندارد؟ مگر خدا، فقط در کعبه است؟ نگفته که:
دل بدست آور کــــه حج اکبراست از هـزاران کعبه یک دل بهتر است
کعــبـــه بنـــــــیاد خلیـل آزر است دل گـذرگـــاه جلــیل اکــــبر است
کعبه ی مردان نه از آب وگل است طالب دل شو که بیت الله دل است
آیا این ها دل ندارند؟ یا دل ما از سنگ خارا است؟!
آیا؛ سیر کردن شکم گرسنه ایکه پول یک قرص نان را ندارد و شاید تا صبح زانویش را بغل می کند و یا سنگی بر شکم می بندد، مداوا کردن یک بیماریکه نمی تواند یک تابلیت بخرد تا دردش بصورت موقتی آرام گیرد، گرم ساختن خانه ایکه سقفش آسمان و یا هم خیمه است، کمتر از دور زدن گِرد خانه خدا اند؟!
هـــزار بــار پیــاده طـــواف کعـــبه کنی
قــبول حـق نشــود گــر دلی بـیـــازارینمی دانم، چرا ما از این همه حاجی صاحب! گفتن لذت می بریم؟
راه دور کعبه را گم کرده ای حاجی، چرا؟
کعبه دل را زیارت کن که فرسنگش کم است
دوستان عزیز و ای کسانیکه از این وبلاگ دیدن می کنید!
عید تان مبارک!
هر روز تان عید! همیشه شاد و سر حال باشید.
مَـره تیـر!
آمدند و چهار زانو زیر درخت خشک قریه نشستـند. یکی دستمال گردنش را گرفته در میان هموار کرد. دیگری از جیبش یک بسته کارت( قطعه) را کشیده روی دستمال گذاشت. دیگران گفتند:
- تقسیم کو دیگه.
- عبدول بچه ستار، که او را از ناز، عبدوی لشمک نام کرده بودند، دست دراز کرد و بعد از چند تاپکی صدا دار، شروع کرد:
- 1، 2، 3 و اِی هم 4 ؛ 1، 2 .......
تا آخیر، سه دوره تقسیم کرد. هر کس سه – سه قطعه داشتـند و به آرامی قطعه های شان را روی هم می لغزاندند؛ تا ببینند که چی دارند. چال اول، از جبارِ کـَل بود. او را رفیقایش، کـَل کاکـُلی صدا می کردند. جبار، یک بار دیگر قطعه اش را نگاه کرد و پیش رویش چپه گذاشت. یک نخ سیگرت هم روشن کرد و قوطی اش را در میدان انداخت:
- بگیرین، بی دود مزه نمیته.
- "دود، اُو اس که قد سیم دود شوه. سیگرت چی اس!" قدوس شله گفت.
- "کل کاکلی اس دیگه. خو گمشکو، چالته برو." عبدوی لشمک گفت.
جبار کل، یک پاکت را از جیب کشید و در میدان انداخت:
- عبدو بچش، آلی توبیه.
عبدو هم مویش را با دست چپ، لشم کرد و جیبش را خاراند. یک بسته کاغذی را در میدان گذاشت. صمد لـَولـُو هم هه هه کرده چند ورق پول کاغذی را قات قات کرده بروی دستمال انداخت. قدوس شله هم مثل صمد لـَولـُو، چند ورق را روی دستمال گذاشت. همگی قطعه های شان را برداشتـند و آرام آرام نگاه کردند. باز عبدوی لشمک چند ورق پول کاغذی تاب داده را روی دستمال گذاشت.همینطوردیگران هم.
به آرامی بازی می کردند. اما یک دفعه قدوس شله شروع به غالمغال کرد:
- اِی کل، چره ورقه بدل کدی؟
- کِی؟ مه؟ بانِ ما او قدوس که یک سات بازی کنیم. چی می گی تو؟
- مه راس میگـُم. اُو کل، پشه ره که ده سرت یخمالک می زنه، پس کده نمیتانی؛ آمدی قطعه ره بدل می کنی. نا مرد!
جبار کمی مکث کرد. عبدول بچه ستارهم گردن تکان داد:
- بچش جبار، بان ورقه. چره قونگری می کنی؟ مرد واری بازی کو.
- برو بچش، تو ده گپ ای دیوانه می کنی. اِی ره تو نمی شناسی. دیوانه اس، دیوانه.
- کی؟ مه دیوانه استم؟ تو دیوانه استی، امی آدتت اس. اُو شـَو ام ده سنتی بچه رییس، دانه شطرنجه بدل کدی. کبیر پوف سرت نفامید، اگه نی ده دانت طبله می زد.
- برو. آلی تو ره ام یک چیز گفته بودم کبیر پوفه ام. گپ مفت می زنی.
- کی ره میگی؟ چی میگی؟ بگو! چی قسم میگی؟
- برو دیگه، تو جنجال خوشت میایه. امیشه، ده هر کار، که غالمغال نکنی، مزه ت نمیته.
- بِشی بِشی، مه از آدم قونگر بدم میایه. نا مرد!
صمد لـَولـُو هم هه هه کرده گفت:
اَ اَ اَگه مه میییففا میدوم، ککد تو بببازی نمیکدوم. قونگر!
خلاصه زیاد جار و جنجال کردند. نزدیک بود که یخن یکدیگر را پاره کنند. عبدول، اوضاع را دید که خیلی ناجور است و نمی شود با جبار کـَل هم بازی شود، به آرامی پول هایش را جمع کرد و گفت:
- کـَدِ شما دیگه بازی نمیکنم. نامردی می کنی. اگه قونگری تا ای حد باشه، مره تیر!
تقدیم به:
آقای احسان سلام که دراین دنیای مجازی از نوشته ها و رهنمود های مفید شان استفاده ها برده ام!
تبریک تبریک!
"شنیدم که خان صایب ده قریه بازام خان شده. خیلی خوشال شدم، که برو باز نان مه ام ده روغن تر شد. با کمی خنده رفتم پیش آقا و سر خم کده گفتم:
- سلام خان صایب! تبریک تبریک! شنیدم که . . . .
- بلی، . . .راست اس. مه که از اول هم میگفتم که فقط مه میتانم اِی قریه ره اداره کنم، کس باور نمی کد. دیدی؟
- آ، خان صایب. راس می گی.
تا گفت دیدی، که خان صایب ره دور از جان- صد دور از جانش- سرفه گیرکد و قـُخ قـُخـِش ره از هر دو دانـِش کشید. مه دومی اش ره نا شنیده گرفتم و خوده ده کوچه حسن چَپ زدم. گفتم که خوب نیس، خان اس؛ ولی از تو چه پُت کنم بچش، که نفسم ره بند کد وشـُشـِم ره هم گنده. صدا کد:
- او بچه! گلویم خشک شد. تو برو یک کمی او بیار که . . . .
- خو صایب. ده گیلاس یا ده افتاوه؟
- برو احمق! می خورم، وضو که نمی گیرم.
برِش او آوردم. نوش جانش. خلاص که شد، گفت:
- شکرالحمد لله.
راستش، بخاطریکه خوش شوه، مه هم گفتم:
- یرحمک الله خان صایب.
امی دل نا قرارم نماند. یک بـُرس گَرمه گرفته، ده موزه اش مالیده پرسیدم :
- خان صایب، کدام چیزی گرم اشتیاه ندارین؟ میگن ده گلو خوب اس.
- نی نمی خوروم.
- هیچ چیز؟
- نه معده م خراب اس. هضم نمیتانم.
- خیر اس نان هضم . . .
وای خدا! زبان خوده دندان گرفتم. نزدیک گفته بودم که نان هضم شده بخورین. خوب شد که نگفتم اگه نی، نان مه از روغن تازه، که نو گیرش کدیم، می گرفت و ده خاک مالیده دور میانداخت، باز چه میکدم. تازه ده سُرِش فامیدم. زبانم لال، خوب شد که نگفتم. باز ده دل جور نامدوم و پرسیدم:
- خان صایب، می گفتن که مردم قریه از اُو دفه دیگه خوش نیستن. ده زبانم چاقو بخوره، اگه دروغ بگویم. میگن شما ره قبول ندارن. آلی خُو . . .
- آلی او بچه، امی توره ده ای گپا چی؟ تو فقط کاره ته کُو. سَی کو مردم، دیگه چی میگه. او دیگه ره ده جستجویش باش که چی میکنه و چی میگه.
- بچشم خان صایب.
امی وخت بود که تلفنش ترنگ ترنگ صدا داد. گفت:
- هَلُو! . . . اوه، یُو آر؟ هاو آر یُو؟
کُلِ شه ده انگلیسی گپ زد و مه که یک کمی از امو وختا میفامیدم، میگفت که:
- خوبید؟ محترمه، اولادا کـُلگی خوبند. . . . بلی، او ره غمش خوردم. . که خبر دارین . . . . بلی، او ره راضی کدم. . . . خو یک چیزی گفتم دیگه، مجبور بود که قبول کنه، دیگه راه نداشت. . . نه، آلی دیگه خلاص شد. هه هه هه، . . . اصلن خو بری شما تبریک. اگه شما نمیبودین، مه کجا و خانی کجا! بی شما هر کس که ده اینجه خان شوه، باید هرلاظه تنبان بدل کنه. مفت خو نیس. ایقدر چاقو کشا، بوکس پنجه والا و هر رقم آدما؛ او شله گکه شما سَی کین، او قاروگ ره سَی کو، هر وخت که ببینی، تُرش اس. تُرشِ تُرش. هی صایب، چی بگویم، هر وخت پشت نمازم اگه خواندم دُوا میکنم که خدا سایه شما ره کم نکنه، اگه نی تنبانم ده جایم خواد ماند. نی نی، چی میگین برای خدا! بری شما تبریک. مه کی استم! شما استین که مه استم. اگه نی . . . خو خیر باشه انشألله جبران می کنم. کمک شما باشه، اویِ که سر خوده شور میته، تا گوز گِردَکِش نکنم، دلم یخ نمی کنه. آلی خو ما بین خود استیم، باز شما سی کنین که چی می کنم. تا دلشه بد نکنم، نمیمانم. . . . خو، صَیِ اس، هر چه شما بگوین. . . راستی صایب، هر چه می خواستین بکنین، بکنین، اگه مره خبر کدین بد نیس؛ تا کمی تدابیرشه بگیرم که باز کدام گپ نشه و یک گپ دیگه که . . . .
ده امی زمان، یک دفه روی خوده دور داد. دید که مه ده دان دروازه ایستاده استم. پیشانه خوده تُرش تُرش کده قِرِچ قِرِچ دندان خوده کشید و اشاره کد که برو خرِ احمق.
مه ترسیده برامدم. نفامیدم که کی بود. اینی طور اس اندیوال. دیگه چی بگویم"
شکايت - 2
نمیدانم به کی گویم
که من دلسرد و دلتنگم
نمیدانم شکایت از کی باید کرد
از خود؟
یا زمان تنگ وبد فطرت؟
به کی گویم غم دل را
که من دلتنگ و دلسردم؟
زمانه سخت بی مهرست
کسی را کس نمی فهمد
که روزان و شبانش مست و پرشورست
یا یک گردش ایام.
کابل، اسد83
از یاد داشت های سفر به جاغوری
دیر ها (تقریبن پنج سال) بود که جاغوری را ندیده بودم. خیلی اشتیاق داشتم که از نزدیک ببینم. بلاخره این فرصت، دزدیده میسر شد- دزدیده به این خاطر که بار کاری ام را، در چند روزی که در جاغوری بودم، یک رفیق شفیقم صبورانه بر دوش کشید و شاگردان هم، ساعات درسی خالی را، که من باید وقت شان را ضایع می کردم، مجبورانه تحمل کردند. بهر صورت، این فرصت پیش آمد و . . .
در صبح جمعه ۱۷ میزان ۱۳۸۸، کوله بار بر دوش و دست زن و بچه ها را گرفته، رهسپار دیار آبایی شدم- جایی که به کره خاکی چشم باز کردم، همانجا پیش ملای مسجد (روحش شاد) به شاگردی نشستم، همانجا- به اصطلاح- درس صنفی خواندم و همانجا از صنف دوارده فارغ شدم. جایی که از آن خاطره ها دارم. موتر، صبح زود حرکت کرد تا مبادا با قطار چشم سبز ها بر بخوریم و در گوشه معطل بمانیم. موتر به سرعت و احتیاط تمام پیش می رفت و چمن اشتیاق من هم سبز تر میشد؛ زیرا زیارت پدر و مادر ، دیدار یگانه برادر با فامیلش و دیدن سایر دوستان میسر شده بود. خیلی هیجانی بودم. از دشت قره باغ کمی ترسیده بودم؛ زیرا خطر سر بریدن دارد- گرچه من کسی نیستم که سرم به تنم بیارزد؛ ولی چه کنم که جان شرین است. این دشت را هم بخیریت پشت سر گذاشتیم. پای کوتل زردآلو که رسیدیم موتر وان گفت که خطر رفع شد. نفس راحتی کشیدیم. دست و روی به آب دادم تا کمی تازه تر معلوم شوم(البته رنگ چهره ام تغییر نکرده بود- سوء تفاهم رخ ندهد!). موبایل را روشن کردم تا به شکل غیر مستقیم به فامیل اطلاع دهم که یک مهمان به خانه شان می آید و آمادگی داشته باشند. می خواستم غافلگیر شان کنم. بهر حال، پس از هی میدان و طی میدان، به جاغوری زیبا رسیدیم. یکراست زیارت پدر و مادر رفتم. در بسته بود- رفته بودند سرِ زمین ها. همه آمدند. خوشحال بودند و ما هم خوشحال تر آز آنها بودیم. در چند روزی که آنجا بودم، بیشتر اوقات را با فامیل گذراندم. برای زیارت استادان دوره مکتب، به لیسه استاد عبدالغفور سلطانی و لیسه نور رفتم. زیارت استادان خیلی خوشایند بود- بخصوص دیدن و صحبت کردن با استاد غلام علی حکمت، خیلی لذت بخش بود و از اینکه دانست که من از دانشگاه فارغ شده ام، زیاد خوش شد.
من، جاغوری را با چهرهِ دیگری دیدم- متفاوت از چند سال قبل. خیلی تغییر کرده بود. این تغییرات را در ابعاد مختلف، این گونه یافتم:
1- اقتصادی: رشد اقتصادی چشمگیری دیده می شود؛ ولی این اقتصاد پیشرو، بیشتر مصرفی است؛ زیرا اکثریت خانواده ها، در بیرون از کشور کسی را دارند که برای شان پول می فرستد و اینها مصرف می کنند. رقابت مصرفی منفی دیده می شود. موتر و دیش آنتن، از چیزهایست که زیاد به چشم می خورد.
2- فرهنگی: از این چشم انداز، روند رشد در جهت مثبت بود- گرچه بعضی موارد منفی هم دیده می شود. بعضی نشریه های چاپی، چاپ و نشر می شود.
3- تعلیمی: رشد کمی تعلیمی، قابل توجه است؛ ولی کیفیت آن، پایین تر از سال های قبل است؛ زیرا در این اواخر، کمتر شاگردی با نمره بلند از کانکور گذشته است. اما، ذهنیت تعدادی از شاگردان باز شده و عاقلانه رشته تحصیلی شان را انتخاب کرده و می کنند. مراکز آموزشی خصوصی در بخش های مختلف، مصروف فعالیت اند که میتوان نتایج خوبی را انتظار داشت.
4- اجتماعی: روابط اجتماعی، نظر به سالهای قبل، زننده تر و جدا کننده تر می باشد. آنهایی که تا دیروز رفیق بودند، امروز رقیب هم شده اند.
5- سیاسی: افراد دانسته از امور سیاسی، قد کشیده اند و حتا بسیاری افراد بی سواد، دم از سیاست می زنند و اوضاع جاری کشور را تحلیل و ارزیابی می کنند. خوشبینی و یا بد بینی شان را ابراز می کنند.
به این مختصر بسنده می کنم.
در روز یکشنبه 26 میزان 1388 با دست بوسی پدر، مادر را با خود گرفته و با زن و بچه هایم راه کابل را پیش گرفتم. کمی نگران بودم تا مبادا بلایی به سرم بیاید. از بلا خبری نشد. در دشت شش گاو، به صحنه جنگ برخوردیم. صدای شلیک گلوله بخوبی شنیده می شد و می دیدیم که طالبان، سوار بر موتر سایکل می گریزند. بعد از خاموشی جنگ، آمدیم که در چشمه سالار یک موتر از نوع بار بری کلان(تیلر) در حال سوختن بود و شعله های آتش، تا 20 – 30 متر زبانه می کشید. خیلی هیولایی بود.
به کابل به خیر رسیدیم.
حالا آمدم خدمت شما عزیزان تا سلامی دهم و کلامی شریک تان نمایم.
سلام عزیزان، خوبید؟ شاد باشید!
تعبیر ماه
خورشید در نگاه تو تفسیر می شود
مَه در حریم روی تو تعبیر می شوددر یاس از تبسم سبزت سحر گهان
بندد عرق، ز شرم تو تسخیر می شودبا ساز عشق، رقص نگاهت که همنواست
دردم رها ز حلقه زنجیر می شودبا نیم دَور فاصله را صفر کن، بیا
آغوشم از دو دست تو تنویر می شودگیسو بریز بر سر و دوشم که باغ گل
در پیچ و تاب زلف تو تصویر می شودبنشان به ناز غنچه گل بر لب کبود
کز لاله باغ سرخ تو تقدیر می شود
21 حمل 1382
پوزش:
چند روزی به اثر تغییر قالب وبلاگم، در نمایش آن کمی مشکل پیش آمده بود. ازاین بابت معذرت و این دو بیتی "ناز" را تقدیم تان می کنم:
نـــــاز
بنازم ناز نازت را، که نازت نازیی نازست
سرا پا نازنین نازی که نازت در دلم سازست
چو چشم ناز پردازت به بازی باز می سازی
نیازم باز می سازد؛ چو چشمت چشمه رازست
۲۶ قوس ۱۳۸۳
زمان بی تویی
هوا دَم کرده امروز ای نَفَس، نا دل نشو، دل می خری یانه؟
بهایش تیر مژگانی به چشم دل بزن ، دیگر نزن چانه
لَگـَد در پای این سودا نزن، دل شَقه شَقه می شود، ظالم!
بگیر این دل، فقط ارزانی تو باد این بازار و بیعانه
زمان بی تویی را شام از تار نگاهم دوختم با ماه
سحر شد، پاره کرد این رشته با غوغا، خطابم کرد دیوانه!
سرِِ شب زندگی را قصه کردم- یک به یک- با ابر، می خندید
دُمِ شب هِق هِقش آمد، که می زد دانه دانه، شیشهء خانه
***
نَفَس از نَفس رو گردان، خیال برزخی را دور کن از سر
و قهرت برسرم بشکن؛ ولی نشکن خمار از چشم افسانه
کابل - ۲۴ سنبله ۱۳۸۸
مرگ راز آلود منادی
اصل خبر همین بود- به همین سادگی. فقط یک جمله:
منادی، ژورنالیست افغان، کشته شد!
اما، واقعن این خبر، همین قدر ساده و کوتاه است؟ هرگز!
من در پس این مرگ، دستانی را می بینم که منادی را کشتند! او کشته نشد!
به هر حال، پس از شنیدن این خبر، کمی وسواسی شدم و ذهنم با پرسش های گونه گون دست به گریبان بود- بار بار از خود پرسیده بودم که:
· سلطان محمد منادی کی بود؟
· چی می کرد؟
· با کی ها کار می کرد؟
· کشته شد و یا کشتندش؟
· چرا؟
پرسش به این پاسخ ها، از شنیدن خبر تا حال، مرا بخود مشغول داشته است. یک نکته در مغزم خله زد: او با انگلیس ها کار می کرد.
حال بر این شده ام که آنچه را از تاریخ خاک بر باد شده ام آموخته ام، به تحلیل بگیرم و به این پرسش های آزار دهنده- تا حد ممکن- پاسخ داده باشم.
آقای منادی دانشجوی کارشناسی ارشد در آلمان بود و برای سپری نمودن تعطیلات به افغانستان آمده بود و در ضمن درسفر اخیربا استیفن فارل، که یک ژورنالیست انگلیسی است و به حیث خبرنگار در نیورک تایمز کار می کند، بخاطر تهیه گذارش، به قندوز می روند که اسیر طالبان می شوند. محل بود و باش آنها در دوران اسارت، در جاهای جداگانه بوده است و بعد از مداخله نیروهای کمکی، طالبان از محل فرار می کنند و این دو اسیر- خارجی و داخلی- نیز از محل اسارت بیرون می شوند. استیفن توسط هلیکوپتر نجات داده می شود؛ ولی جنازه منادی بر زمین میماند. انجنیر محمد عمر، والی قندوز، گفته است که او از دخالت نیروهای خارجی خبر نداشته و برای رهایی این دو خبر نگار، با بزرگان محل در تماس بوده است که وی به رهایی آنها امید وار بوده است.
این، عمده ترین نکات گذارش است؛ اما، در پس منظر این رخداد، چه خوابیده است؟
تا حال، از سه پرسش نخست گفتیم و اینک پاسخ دو پرسش اخیر را، با در نظر داشت بعضی نکات بالایی و تکیه بر تاریخ کشور مختصر به بررسی می گیرم:
در برگ های تاریخ، سه ضرب انگشت قوی نیاکان ما- به صفت شکست دهندگان امپراطوری جهان خواه انگلیس- درج است و بزر گان ما می گویند که آنها، هیچ وقت این شکست را از یاد نمی برند. من هم همین گونه باور دارم وحتا گفته می شود که تعدادی از عساکر انگلیسی در افغانستان، از نوادگان همان هایی اند که در جنگ سه گانه افغان- انگلیس شکست خوردند ویا جان باختند.
حال به این پندار نزدیک خواهیم شد که اورا کشتند و به دو دلیل بسنده می کنم:
1. انگلیس ها حس انتقام در دراز مدت را دارند و از رود آرام، ماهی می گیرند. در ضمن، افغانستان را به حیث یک کشور استراتیژیک در منطقه می شناسند و توقع دارند که از بودن شان در آن، در رقابت با بعضی کشور ها، سود ببرند و بهمین دلیل بود که سه بار شکست های بزرگ را به جان خریدند؛ بنأً، بهای آن را از ما می گیرند که در واقع، ما قربانی غیرت و شهامت اجداد خود هستیم. به نظر من، هر گاهی که انگلیس ها فرصت یابند، ما را از پشت خنجر خواهند زد.
2. من فکر میکنم که انگلیس ها با طالبان در رابطه اند و مدام با آنها کمک کرده و می کنند؛ زیرا سیاست "تفرقه بیانداز و حکومت کن" دارند. اگر نه، چرا استیفن و منادی در جاهای جداگانه نگهداری شوند؟ آیا بدور از امکان است که این درامه اسارت، در سناریوی تهیه خبر، در قالب کمک، مذاکره و مشاوره، نقش بازی نشده باشد؟ آیا در پشت پرده، ارتباط و یک نوع مذاکره با طالبان نبوده باشد؟ من، همین احتمال را می دهم که آقای استیفن، در قالب خبرنگار در ساحه رفته و در یک اسارت ساختگی، با طالبان مذاکره کرده باشد؛ از اینکه آقای منادی هم همراهش بود ه و ممکن از جریانات بو برده باشد، بخاطر ترس از افشا شدن، خود شان- عمال نجات و یا طالبان با مشوره و یا دستور آنها- او را کشته باشد.اگر نه، چرا جدا ازهم نگهداری می شدند؟ چگونه باید پذیرفت که دو شخص که همراه هم اند، یکی در هلیکوپتر بالا شود و دیگری نه- حتا جنازه اش را هم رها کردند؛ چون به مقصد رسیدند.
هرچه باشد، این نوع مرگ ها، زنگ خطری اند برای ژورنالیستان ما که گوش مان را می خلاند.
نکته اخیر اینکه؛ آنچه گذشت، نظرات شخصی من بودند و حال نمیدانم که اربابان امور در زمینه چه نظر دارند.
( می گفتند: مرگ می خواهی، برو قندوز؛ باور نمی کردم. حالا باور کردم)


